جان، جانان.

عارفه زنی در بادیه از کاروان بریده و در بیابان حیران و سرگردان زیر مغیلانی فرود آمد سر بر زانوی حسرت نهاد همی گفت : خدایا غریبم و بیمار و غمگین و درویش و تنها و دل ریش .

از غیب آوازی شنید که : وحشت داری در حالی که من با تو ام . چه اندوه بری ؟ و چگونه تنهایی ؟ من حاضر دل تو و مونس جان تو هستم .

زبان حال او ناگهان این شد :

 

گر شوند این خلق عالم سر به سر خصمان من

     من روا دارم نگارا چون تو باشی آن من

 

الهی، چه لذتی است شهد عشق تو

/ 0 نظر / 21 بازدید