Imam Mahdi will come from, or universe

روح آدمی حقیقتی است که در سرزمین تن می‌روید
نویسنده : hgoli - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ مهر ۱۳٩۱
 

سخنرانی استاد دینانی فیلسوف  فلسفه، شاگرد علامه طباطبائی (رحمه الله

درباره حافظ


شنیدم سحر گه رهرویی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف    
که در شیشه بماند اربعینی

قبل از اینکه وارد تفسیر این شعر بشوم یک صحبتی درباره‌ی حافظ بکنیم که در هر غزلی که وارد می‌شود جهانی به روی ما می‌گشاید و کتاب حافظ قبل از هر چیز کتاب انسان شناسی است و درباره‌ی روح انسان صحبت می‌کند و چندان صحبتی درباره‌ی بدن اسنان، کوه، دریا ... صحبتی نیست و اگر هم باشد به مناسبت روح انسان است و حافظ به این مسأله آگاه است که روح آدمی حقیقتی است که در سرزمین تن می‌روید هر گلی، گیاهی و... یک سرزمینی می‌خواهد تا بروید و نفس ناطقه‌ی آدمی و روح آدمی در سرزمین تنش رویش پیدا می‌کند تن نباشد نفس رویش پیدا نمی‌کند به همین جهت حافظ هم گاهی از تن صحبت می‌کند به مناسبت اینکه سرزمین روح است و الا صرف نظر از تن بدون روح صحبتی ندارد حافظ، پس این کتاب شعر است غزل است و هنر است و اوجش اینهاست اما یکی از بهترین کتاب‌های انسان شناسی است و اعم از قدیم و جدید من کتابی درباره‌ی انسان شناسی به عمق و ژرفنای حافظ کتابی نمی‌شناسم و پیام حافظ در این کتاب این است که اصلاً مسئولیت انسان بودن ما باید این مسئولیت انسان بودن را به دوش بکشیم و قبل از هر مسئولیتی و مسئولیت نخستین و سنگین‌ترین مسئولیتی که به دوش انسان گذاشته شده مسئولیت انسان بودن است و اگر کسی این مسئولیت را نشناسد سایر مسئولیت‌ها را نمی‌شناسد، حیوان، نبات و جماد مسئولیت نمی‌شناسند همه‌ی مسئولیت‌ها را انسان دارد چون مسئولیت انسان بودن را به دوش دارد و حافظ روی این نکته تأکید می‌کند که انسان بودن و انسانی زندگی کردن و آگاهی به حقیقت انسانی بزرگ‌ترین مسئولیتی است که به دوش انسان گذاشته شده و این هم از ازل الست بربکم اون همون عهد است اصلاً مسئولیت همون عهد الست است ما در ازل این مسئولیت را پذیرفته‌ایم یعنی در فطرت است و ذات ما مسئولیت هست و ما به حسب ذات مسئولیم و مسئولیت عرض نیست، بلکه ممکن است مسئولیت یک کاری عرضاً به عهده‌ی انسان گذاشته شود اما مسئولیت انسان بودن ذاتی است و اگر مسئولیت انسان بودن به دوش ما نبود مسئولیت‌های عرض هم بی‌معنی بود و این مسئولیت بزرگی است و خوب برای اینکه این مسئولیت را بشناسیم باید خود انسان را بشناسیم، اصلاً خود انسان مسئولیت است، پس کتاب حافظ کتاب انسان شناسی است.

استاد چرا می‌گوید:

 آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست     عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

این یک نگاه نومیدانه به آدم نیست؟!

 خیر اصلاً می‌خواهد بگوید شما نباید در حد خاک باقی بمانی و در حد تن و بدن نمی‌توانی بمانی باید مقتضیات تن شما مزرعه‌ی روح شما باشد و این مزرعه باید رویش پیدا کند، عالم دیگر همون روانی است که از این مزرعه رویش پیدا می‌کند، عالمی دیگر بباید ساخت یعنی باید نفسانیت شما شناخته شود به همین جهت می‌خواهم بگویم که حافظ کتاب تربیتی هم هست اما قبل از آن کتاب انسان شناسی است بله تربیت کتاب انسانی هم است که بیشتر می‌گوید انسان باید این کار را بکند و نباید این کار را بکند بایدها و نبایدها را می‌گوید حالا می‌پرسم از شما که اگر کسی انسان را نشناسد به درستی، چگونه می‌تواند بگوید باید این کارها را بکنی تا به کمال برسی و نباید... در نشناختن انسان هر گونه باید و نباید گفتن بیهوده است کسی می‌تواند باید و نباید بگوید که بتواند انسان را بشناسید حافظ ما را به انسان شناسی خیلی نزدیک می‌کند و زمانی که انسان خودش را شناخت و مسئولیت خود را شناخت و مسئولیت انسان بودن را به عهده گرفت اون وقت بایدها و نبایدها به جای خود می‌نشنید و کتاب حافظ تنها شعر نیست و مسئولیت انسانی حافظ را در این اشعار می‌بینیم و باید و نبایدهایی که بر این مسئولیت بار است را از بیان حافظ دریافت می‌کنیم و تفسیر می‌کنیم.

استاد می‌شود گفت حافظ از دالان‌های درونی انسان عبور کرده و این‌ها را سروده؟!

ج= یقیناً شعر حافظ را که می‌خوانیم یک سخن است و یک صوت  است و لفظ اما این سخن یک صوت و لفظ تنها نیست، این شعر تمام حافظ است نه فقط صدای حافظ، نه فقط الفاظی که ترکیب شده و یک جمله ساخته باشد بلکه این شعر همه حافظ است که یک انسان فرهیخته‌ای است که لایه لایه دارد و این لایه‌ها به ژرفنا می‌رود و عمیق و عمیق‌تر می‌شود. یک انسان فرهیخته است البته فرهیخته بودن انسان مراتب دارد و چون این سخن لایه لایه دارد می‌توان فهمید که وجود حافظ لایه لایه داشته حالا وارد این غزل می‌شویم. سحرگه رهرویی...

سحرگه حافظ با سحر خیلی مأنوس است و اهل سحر است و اهل دل‌های تاریک و شب و دل‌های روشن شب است.

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ      از یمن دعای شب و ورد سحری بود

بله در این تاریکی شب، روشنی می‌بیند حافظ و سحر در غزلیات حافظ زیاد است حالا این رهرو در سحرگه حرف می‌زند حالا این مسافر روز هم می‌تواند برود همه وقت می‌رود اما حافظ سحر را انتخاب کرده و سحرگه یک ویژگی دارد و اون سخن سحرگاهانه یک خاصیتی است که در سایر اوقات نیست خود حافظ سخن اون رهرو که در سحرگه می‌شنود و حالا زمان بدون مکان نیست و مکان را سرزمین می‌آورد و سرزمین را نکره می‌آورد، سرزمینی ـ یا نکره است حالا سرزمینی که سالک و راهرو در سحرگه داشت حرف می‌زد در یک سرزمینی بود سرزمینی که با نکره بیان کرده یعنی نمی‌دونم کجاست کسی که در سحرگه دارد حرف می‌زند و پیام می‌دهد و از معمایی دارد صحبت می‌کند و اون معما را هم با یک قرینی می‌گوید یعنی یک کسی همراهش است با یک همراه می‌گوید، اون سرزمین سرزمین نفس است سرزمین باطن است بدن سرزمینی است که روح درش می‌رود ولی خود روح باز دوباره سرزمین خاص است و چه بسا شما نمی‌توانی در راه‌ها و باغ‌های این عالم پیدا کنی اینجاست که سالک دارد در مقام معرفت بالا می‌رود خوب چی می‌گفت حافظ در این سرزمین این سالک چی می‌گفت؟ همی گفت، یعنی همیشه داشت می‌گفت و این سخن دائمش بود نه اینکه یک بار گفت و تمام شد یعنی این سخن دائمش بود، مسئله‌اش بود، مدام می‌گفت و چیزی که آدم مدام می‌گوید یعنی مسأله است اصلاً مسأله داشتن یعنی چه؟ چه آدمی مسئله دارد؟ واژه‌ی مسئله یعنی سوال یعنی من می‌پرسم و نمی‌دانم چه باید بکنم حالا مسئله را از بیرون داری یا از درون؟ از درون مسئله همیشه درونی است و اگر هم از بیرن بیاید تا مادامی که درونی نشود مسئله نمی‌شود پس این، همی یعنی درونی شده بود و رهایش نمی‌کرد، تصادف زودگذر نبود، پرش نبود، مسئله هنوز حل نشده باید حل بشود با قرین خودش داشت طرح این مسئله می‌کرد ـ که ای صوفی شراب آنگه ... حالا معما همین است این صوفی را با صافی در اینجا حافظ قرین قرار داده است پس منظور حافظ از صوفی کسی است که صاف باشد. به قرین صافی که بعد از صوفی می‌آورد، و صاف یعنی کسی که دل پاک داشته باشد پاک از رذائل و اخلاق، از تعلقات دنیوی، هوی و نفسانیات و جاه طلبی از نفاق، از هر رذیلتی صوفی کسی است که صاف باشد و اگر نبود این شیاد است و چه بسا کسانی که در لباس صوفی ادعایی بکنند اما صاف نباشند و چه بسا کسی که اصلاً بوی تصوف هم نمی‌دهد و ظاهری ندارد اما صاف است، در اصطلاح حافظ کلمه‌ی صوفی یعنی کسی که پاک و صاف و مطهر است یعنی از همه رذائل اخلاقی پاک پاک است پس مخاطب صوفی است چون جز صوفی کسی حرفش را نمی‌فهمد شراب آنگه شود صاف که در شیشه بماند اربعینی، شراب ظاهراً باید در شیشه 40 روز بماند آنگه بی‌غش می‌شود و صاف می‌شود و مستی آور می‌شود اینجا حافظ با کلمه‌ی اربعین اشاراتی دارد و هم شراب و هم شیشه را معنی می‌کند من نمی‌دانم که شراب ساز 21 روز بشود یا 45 روز چه تأثیری دارد در شراب، اما آنچه حافظ دارد به آن اشاره می‌کند کلمه‌ی اربعین است که در دین مقدس اسلام کلمه‌ مقدسی است.

استاد مولوی بین صوفی و صافی تفاوتی قائل است می‌گوید

صوفی ابن الوقت باشد در منی       صافی فارغ است از قیل و قال

 اینجا هم ای صوفی شراب آنگه شود صاف اشاره به حدیث نورانی حضرت محمد صلوات الله علیه : مَن اَخلَصَ لِللّه اَربعینَ صباحاً جَرَت یَنابیلَ الحِکمه مَن قَلبهِ اِلی لِسانه. پس اینجا می‌توانیم نتیجه بگیریم که مراد حافظ از صوفی همان صاف الله باشد.

ج= یقیناً صوفی یعنی صاف که در یک بین به کار برده اما حالا همین اربعین که می‌گوید در ششیه بماند یک نوع مجاز است، یک نوع مثال است وگرنه اربعین برای شراب درست کن که 39 باشد یا 40 روز فرق نمی‌کند ولی عدد اربعین تفاوت دارد به مقتضای حدیثی که شما خواندید: کسی که 40 روز خالص، می‌گوید مَن اَخلَصَ و این کلمه تأمل دارد نمی‌گوید در خانقاه، فلان محل، هر کجا می‌خواهی باش در خانه، کوه، مسجد، در دریا، اَخلَص یعنی همون صاف و پاک. فقط برای خدا نه به غیر دل ببند اگر 40 روز نه39 روز و حتی نه 41 روز این عدد یک تأثیری دارد 40 روز اگر کسی توانست این خلوص را در خودش تحقق ببخشد، اون وقت جَرَت یَنابیلَ الحِکمه مَن قَلبهِ اِلی لِسانه: چشمه‌های حکمت و معرفت الهی از دل صاف او بر زبان او جاری می‌شود اینجا دریغم آمد که حکایتی را نقل نکنم که واقعیت است در احوال مرحوم فیض کاشانی که محدث بود عارف هم بود شاگرد ملاصدرا و هم دامادش هست هم فیض کاشانی و هم فیاض کاشانی هر دو از دامادان ملاصدرا بودند که ملاصدرا به آنها عنایت ویژه داشت، فیض چون اهل حدیث هم بود یک وقت این حدیث را : مَن اَخلَصَ ... را خواند و گفت این همه درس برای چه می‌رویم همین حدیث را عمل می‌کنیم و این هممه هم زحمت نمی‌کشیم رفت و 40 روز مداومت و رعایت اخلاص و عبادت و بعد از 40 روز بلند شد و وقتی از محل عبادتگاهی بلند شد دید که نه همون فیض سابق است و هیچ چشمه‌ای از حکمت در قلبش جاری نشد و همونی که می‌دانسته، نمی‌دانست و تعجب کرد که خدایا چگونه است آیا این حدیث صحیح نیست یا من عمل خودم را درست انجام نداده‌ام و یک بار دیگر انجام داد و دوباره نشد و باز تعجب کرد و نگران بود در این حین نگران بود که چرا متوجه شد که بله من 40 روز رفتم و عبادت کردم و ذکر گفتم که چشمه‌ی حکمت در من وارد بشود برای وارد شدن حکمت من عبادت کردم نه اَخلَصَ نه خالص برای خدا و این اخلص نبوده خوب حالا که برای آمدن حکمت بوده نه برای خدا خالص، این حدیث صحیح است. گفت حالا فهمیدم سند حدیث درست بوده و مضمون هم درست بوده اما من اخلاص نداشته‌ام.

استاد بزرگان ما اگر تکیه بر اربعین دارند، ریشه در این احادیث دارد و قرآن هم دارد و واعَدنا موسی ثَلاثینَ لیله وَ اَتمَمناها بَعَشر فَتمَّ میقاتُ رَبِّهِ اربعینَ لیله حکمتش هم این است که امروزه وارد شده که حداقل زمانی که انسان می‌تواند با توجه خودش را خالص کند چهل روز است اما خوب نگاه‌های حکمی هم به این عدد شده.

ج= اولاً که ریشه‌ی قرآنی دارد و این اتممناها مهم است می‌تونست بگوید از اول 30 روز اما گفت 10 روز اضافه کردیم یعنی اون دهه‌ی آخر متمم این 30 روز است و نکته درش هست و تمیم این یک ماه است که 10 روز اضافه شود و ریشه‌ی قرآنی دارد و اسرارش پیش حق است دیگر علم الاعداد که هر عددی دارای خاصیتی است و در سابق ارسماتیک می‌گفتند یعنی هر عددی یک آثاری دارد که این آثار در عدد دیگر نیست حالا این آثار گاهی آثار ریاضی است که در آن وارد نمی‌شویم، و یک آثار معنوی هم هست یعنی هر چیزی یک خواصی داد اعداد به عنوان اینکه مراتب هستی‌اند و مراتب موجوداتند واصلاً اگر عدد نباشد چی هست، عدد اندازه‌گیری عالم است، عالم قدر است، قدر یعنی اندازه عالم بی‌اندازه نیست موجودات بی‌اندازه نیستند آیا چیزی هست در این عالم که اندازه نداشته باشد اندازه با عدد است حالا این عدد چه هندسی باشد متصلش باشد و چه منفصل ریاضی باشد اصلاً هر موجودی اون حدی که دارد و اون عددی که دارد یک خواصی درش هست که اگر این عدد یک اندازه کم و زیاد بشود یا این اندازه‌ یک ذره کم و زیاد بشود این شیء اون شیء نیست این شیمی خیلی روشن است و اگر یک ذره کم و یا زیاد بشوداین موجود دیگر این موجود نیست مثلاً آب که از اکسیژن و هیدروژن تشکیل شده یک اندازه دارد و اکسیژنش چقدر، هیدورژنش چقدر اگر یک ذره کم و زیاد شود دیگر آب، آب نیست و اون موجود از اون خاصیت ساقط می‌شود و دیگر ندارد بنابراین وقتی که می‌گوییم هر عددی یک خاصیت دارد بی‌خودی نمی‌گوییم، هر عددی یک ویژگی دارد غیر از آثار ریاضی‌اش هر عددی آثار وجودی دارد عدد 40 برای اهل سلوک که عرض کردیم ریشه‌ی قرآنی هم دارد یک ویژگی‌هایی دارد و یک اسراری و ما به این اسرارش نمی‌توانیم وارد بشویم که در این عدد 40 یک آثاری هست که معمولاً اهل ریاضت چله می‌نشینند و البته آثاری هم برش مترتب بوده اگر او اخلص درش بوده البته عرض کردم که اون اخلاص شرط است و اگر اون اخلاص نباشد اصلاً بیهوده است هیچ و زحمت بیهوده است. حالا حافظ در اینجا دارد می‌گوید اون سالکی که سحرگه اون راهرو که سحرگه داشت حرکت می‌کرد و در یک سرزمینی که نمی‌گوید اون سرزمین کجاست اون سرزمین معنویت است و اون در جغرافیای کره‌ی زمین نیست یک سرزمین معنویت است ،داشت با قرین خودش معمایی را حل می‌کرد داشت می‌گفت و طرح مسأله می‌کرد و می‌خواست بگوید به هر حال این اربعین لازم است و این و اتممناها بعشر که خداوند گفت یعنی اگر این 10 روز اضافه بر 30 روز نشود کار موسی تمام نیست اون وقت با یک مثال مطرح می‌کند شراب آنگه شود صاف که در شیشه یعنی باطن انسان وقتی صافی می‌شود و خالص می‌شود که با خلوص اون چهل روز را رعایت بکند.

استاد مولوی هم می‌گوید آثار اربعین و آثار پختگی و اخلاص چیه با مثال روشن می‌کند :

پخته گردو از تغیر دور شو       رو چو برهان محقق نور شو

 یعنی نشان این اربعین این است که یک نوری در قلب انسان بتابد.

 

هیچ آییـنه دگر آهــن نشد             هیــچ نانی گنـدم خرمـن نشد
هیچ انگـوری دگر غوره نشد          هیـچ میـوه پخته باکوره نشد
 پخته گرد و از تغیر دور شو          رو چو  برهان محقق نور شو

و این نشان نور هم احادیثی از رسول خداست که این نور باعث اتصال و انشراح قلب می‌شود اما سوال این است استاد که حافظ به دو طایفه می‌تازد:1. زاهدنماها 2. صوفی نماها

نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد        ای بسا خرقه که مستوجب اتش باشد

استاد بیت بعد می‌گوید:

خدا زان خرقه بیزار است صد بار        که صد بت باشدش در آستینی

 حالا سوال این است که افرادی که مثل حافظ و ملاصدرا که چقدر به این صوفی نماها می‌تازد صوفی که علم را کنار گذاشته به ذوق چسبیده‌اند پس چرا ما می‌بینیم در گذر تاریخ وقتی می‌خواهند صوفی نماها را بتازانند اول همین ملاصدرا و حافظ را مورد شماتت قرار می‌دهند؟ چرا این تفکیک صورت نگرفته؟

ما چرای فراوان داریم اجازه بدهید من در اربعین جمله‌ای را اضافه کنم این اربعین البته دوران جنینی هم دورانی دارد که هی پخته شدن است و با عدد اربعین مراحل عوض می‌شود و پخته می‌شود و 40 سالگی هم همین است و حضرت ختمی مرتبت هم در 40 سالگی مبعوث به رسالت شدند یعنی در واقع اوج پختگی و کمال، این خیلی معنی‌دار است همه‌ی این مراحل و عدد اربعین وقتی مهم است و آثار دارد که با اخلاص توأم باشد حافظ روی اخلاص خیلی تکیه می‌کند نه حافظ اصلاً خدا روی اخلاص تکیه می‌کند یعنی اگر خلوص نباشد توحید نیست، ببینیم اصلاً توحید بدون خلوص می‌شود، خلوص یعنی پاکی، صافی ما که گرفتار لباس و ژست و ریش و سبیل نباید باشیم و این ساده لوحی است که با اینها بخواهیم گول بخوریم و این کار آدم‌های نادان است اخلاص مهم است که البته به دست آوردن اخلاص خیلی سخت است و هم تشخیص خلوص، حافظ یکی از پیام‌های اصلی‌اش در همه‌ی غزلیاتش اخلاص و خلوص و پاکی است و در مقابل پاکی، ریاکاری نفاق و ناپاکی است ریاکاری یعنی چه؟ یعنی ناپاکی یعنی آنچه که نیست جنس قلابی فروختن خودش را به یک جوری نشان می‌دهد که نیست هم خود را گول می‌زند و خود را نابود کرده و اصلاً خود ندارد خود قلابی است و به اصطلاح ما یک خود قلبی داریم و یک خود قلابی خود قلبی وقتی است که پاک باشد خود قلابی همون ریاکاری‌هایی است که در زمان حافظ هم زیاد بوده. متأسفانه ببین حافظ در یکی از بدترین زمان‌ها زندگی می‌کرده و در زمان 4 سلطان زندگی کرده و 4 پادشاه را درک کرده و همه هم یکی بدتر از دیگری امیر مبارزالدین، شاه شجاع و ... خوب اینها آدم‌های نادانی بودند و خیلی هم قشری بودند امیر مبارزالدین، قشریت ریاکاری می‌آورد و آدم‌های قشری چون باطن ندارند قشری یعنی پوست یعنی ظاهر، یعنی منجمد در ظاهر، انجماد در ظاهر ما نمی‌گوییم ظاهر بد است عالم عالم ظاهر است و ظاهر باید رعایت شود وقتی ما از ظاهر انتقاد می‌کنیم فکر می‌کنند ما اهل تأویل هستیم و به ظاهر باور نداریم اینها غلط است اینها مغالطه است بله زندگی ظاهر است شما با ظاهر من حرف می‌زنید، همه چیز ظاهر است توجه کن چه عرض می‌کنم اهل ظاهر بدانند که من چه می‌گویم منجمد بودن در ظاهر و انکار باطن خطر است کسی که نمی‌تواند اهل ظاهر نباشد زندگی ظاهر است زندگی روزمره‌مان ظواهر است و ما باید این ظواهر را حتی رعایت کنیم و اگر ظواهر رعایت نشود زندگی مختل است زندگی اجتماعی شما همه ظواهر و آداب و سلوک اجتماعی را باید درست رعایت کنید اما اگر کسی فکر کند که غیر این ظواهر هیچ نیست و فقط هر چه هست همین ظواهر است و راه به باطن نداشته باشد این قشری است و این منجمد است و در نتیجه ریاکار کسی که در ظاهر منجمد باقی ماند ومتهجر باقی ماند بالضروره ریاکار است چون باطنی ندارد اهل باطن را هم ریاکار می‌داند برای اینکه خودش ریاکار است ولی کسی که خوب امور ظاهری را از نظر اخلاقی و اجتماعی خوب در هر جامعه‌ای که انسان هست باید مقررات اون جامعه را رعایت کند. برای زندگی‌اش، اما انسان که تنها این ظاهر نیست و اگر انسان تنها این ظاهر بود با حیوانات چه فرقی می‌کرد؟ هیچ و تفاوت انسان با موجودات از حیوانات، جمادات، نباتات این است که انسان باطن دارد اما موجودات دیگر باطن ندارند انسان لایه لایه است و هی باطن اندر باطن اندر باطن است دارد می‌گوید که این سحرگه رهرویی در سرزمینی این چرا سحرگه بود، خوب همه‌ی اوقات یکسان است اون سحرگه یک خاصیت دارد و اصلاً کلمه‌ی شب هم یعنی باطن، چرا در شب خوب است برای اینکه سکوت است و آدم می‌رود در خلوت به خلوت رفتن یعنی چه؟ انسان خلوت دارد و انسانی که خلوت ندارد منجمد بر ظاهر است خلوت یعنی چه؟ و کسی که خلوت ندارد خلاقیت ندارد هیچ خلاقیتی بدون خلوت انجام نمی‌شود هر ابداعی هر اکتشافی، هر حکمتی، هر هنری در خلوت انجام می‌شود خلوت نه اینکه بروی در اتاق و در را ببندی خلوت یک گوشه‌نشین نیست خلوت درون خودت است ممکن است در بین جمع هم باشی ولی خلوت خودت را هم داری اگر کسی خلوت ندارد که همان باطن است و همان درون است هیچ ابداعی ندارد و هیچ سخن بامعنایی ندارد، لغو می‌گوید و عمل می‌کند و لغو می‌شوند. ما وقتی از باطن صحبت می‌کنیم به خلوت انسان اشاره می‌کنیم و انسان باید خلوت داشته باشد خلوتگاه خودش را داشته باشد و همواره از خلوتگاه خودش بیاید به ظاهر و صاف هم بیاید اگر کسی خلوت ندارد، ریاکار است، حافظ به این مسائل اشاره می‌کند:

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است        چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

در واقع خلوت کوی دوست است و جلوه‌های معشوق است خلوت یعنی خلوت با حق یعنی از همه چیز می‌گذرد اصلاً حق در خلوت شماست و اگر حق را در خلوت یعنی خلوت با حق یعنی از همه چیز می‌گذرد، اصلاً حق در خلوت شماست و اگر حق را در خلوت پیدا کردی حق را در جلوت هم پیدا می کنی توجه کن چه عرض می‌کنم، وقتی می‌گویم حق در خلوت است که خدا را محدود نمی‌کنم، خدا همه جا هست، اما اگر کسی حق را در خلوت خود نیابد، در هیچ کجا نمی‌یابد اگر کسی حق را در باطن خود یافت، در ظاهر خود می‌یابد، اگر کسی در باطن نیافت در ظاهر هرگز ابداً حق را نمی‌یابد، و محروم ابدی خواهد ماند و فقط گزافه و لاف زدن خواهد ماند مثل لاف زنانی که امروزه فراوان می‌بینیم.

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست       در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست


خدا زان خرقه بیزار است صد بار              که صد بت باشدش در آستینی
روت گر چه نامی بینشان است          نیازی عرضه کن بر نازنینی 

 

یا رب در مقام حیرتم از این مردان بی ادعا